شیرین ترین میوه مامان و بابا
تاريخ : سه شنبه 6 بهمن 1394 | 9:53 | نویسنده : مینا حسینی

 

آرتین خان

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 16 خرداد 1395 | 11:32 | نویسنده : مینا حسینی

سلام گل پسرم قربونت بشم دیگه واقعا مامان تنبل شده و خیلی دیر به دیر میاد به وبلاگت سر میزنه و واقعا تنبلی کردم الان پشیمونم

عزیززم خلاصه از چند ماه گذشته را همراه با عکس برات مینویسم تا شاید مم بعد تند به تند بیام برا نوشتن خاطرت عشق ناناز مامان.

متاسفانه با این تاخیر فقط اتفاقات مهم توی ذهنم اولیش تولد جیگر نازمون که با بابا جهان یهو تصمیم ب گرفتن تولدت توی خونه مامان و بابا بزرگ کردیم و شما از یه هفته قبلش کلی ذوق داشتی میگفتی که 4 تا تولد بگیرید هم نیشابور با پرهام هم با کیا دوستت هم با بابابزرگ هم تنهایی خخخخخ جیگرم عشق فوت کردن شمع داره.

کیک تولد پسرم با سلیقه خودش که به همراه بابایی سفارش دادی هپی پست چی

 

اینم نفس مامان و باباش به همراه هانا کوچولو

 

و تو تولد کلی بهت خوش گذشت کلی شبش با هانا رقصیدین و بازی توی تولد مثل همیشه که شلوغی کلافه ت میکنه کلافه شده بودی مدام غر میزدی قلب مامان کلی هدیه هم گرفتی که از اول تولد همش چشت به اونا بود و موقع فوت کردن شمع اول یه بار فوت کردی یادت اومد که ارزو تو دلت نکردی دوباره روشن کردیم با کلی تمرکز یه چی تو دلت گفتی که بعدا متوجه شدم درخواست تبلت داشتی که خدا انقد دوست داره بابا جون برات تبلت کادو گرفته بودو

تولدت مبارک عشق مامان انشالله همیشه شادو خندون باشی نفس مامان و بابا دوستتتتتتتتتتتتتتتتت داریم





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 بهمن 1394 | 11:39 | نویسنده : مینا حسینی

سلام نفس مامان من اومدم که فقط خیلی خلاصه با عکس یه کوچولو جبران نبودنم بکن تا میتونم فدات بشه مامان بعد برگشت از تهران با پسرم توی خونه و با بازیهای دو نفره میگذروندیم هر روز یه بازی جدید اختراع میکردیم که در پست بعدی برات میگم در اوایل ماه محرم به همراه بابا جهانی تصمیم گرفتیم برا نذر اقا جون به نیشابور بریم به تهران رفتیم به همراه پرهام کوچولو راهی شدیم اونجا مراسم تاسوعا و عاشورا رو هم اونجا گذروندیم بعد بابا جهان برگشت و من شما موندیم و بابا بهم گفت که حالا که اونجام گواهینامه بگیرم به خاطر همون موندنمون طول کشید  اما این دفعه حسابی بهمون خوش گذشت من از صب دنبال کلاس تمرین شما هم با مامانی مثل یه نی نی کوچولو دنبال خودت میکشندی انواع بازیها وقتی میومدم خونه گناهی هیچ کاری نکرده دنبال بازیهای شما ماشین بازی قایم موشک و اخرش کنار پنجره منتظر من بودی و یکی دو بارم که با من اومدی تمرین قشنگ یاد گرفته بودی و مدام توی طول روز میگفتی اول ترمز دستی بعد راهنما مامان جون کلی با من تمرین میکردی

شبا هم با اقا جون سر میکردی از فوتبال و بادکنک بازی و بپپر بپر بعد اقاچون میخابوندی سر کول خان دایی و دایی سجاد یا به قول خودت مربی فوتبالت و رقصت مشغول میشدی من که میخابیدم شما تازه با خان دایی مشغول بخور بخور بودی کلی هم مجلس گرم کن حرف میزدی همه خسته میشدن میرفتی رو سر مامانی بیچاره بیدارش میکردی قصه یا خمیر بازی اونم ساعت 12 شب اونم طبق معمول دست رد بهت نمیزد خلاصه همه توی این یه ماهه با تو مشغول بودن که بعد اومدنت انقد بهت عادت کرده بودن چند روز اول اقا جون و مامانی مخصوصا خیلی ناراحت و گرفته بودن از نبودنت دیگه اخرش باید برمیگشتی و بهشون دلخوشی میدادی به مامانی غصه نخور زودی میام دویاره .به دایی سجاد میگفتی مامانی اذیت نکنی بوسش نکنی مامانی منه وگرنه ازدهای دوسر میفرستم بیان بخورنت.

 بابا جهان واقعا حسابی دلتنگی میکرد شما هم نه دل برگشت از طرف هم  دلتنگی برا بابا جهان خلاصه اومدیم 

بقیه با عکس برات میگم

دیدار با دوستان دوران دانشگاه مامان جون کلی خوش گذشت و شما بیشتر با ارمیتا دوست شدی چون نزدیک خونه مامانی بود بیشتر وقتا میرفتی پیشش کلی با هم بازی میکردین

پارک نزدیک خونه مامانی یکی از سرگرمیهای شما بود که بیشتر به عهده خاله زکی جون بود بعد اومدن از سر کار با یه خوراکی بعدم مراسم پارک اونم که همیشه پایه بازیهای کاریای کودکانه شما

 

عاشق تنیس بازی و راکت

 

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 بهمن 1394 | 9:38 | نویسنده : مینا حسینی

سلام عشق مامان واقعا مامان جونت تنبل شده تقریبا 5 ماهی هست که سری به وبلاگت نزدم گل پسرم دلیل اصلی تنبلی بعدم به دلیل فرصت نکردن مثلا. اما امیدوارم که دیگه اینطوری نشه عزیزم به دلیل فاصله زیاد فقط با عکس تجدید خاطره میکنم این عکسا مربوط به شهریور ماه که ما به همراه بابا جهان به اراک خونه هانا گلی رفتیم از اونجا هم بدون بابا جون به دیدن مامانی در تهران خونه خاله اسی که بخاطر دکتر اومد بود رفتیم .اتفاقات و شیرین زبونیات بی نهایت اما چه کنم که از دست مامان جونت در رفته

اما سفر ده روزه ما کلی خوش گذشت با استرس که مامانی برا دکتر میرفت اما گذشت...............

دو تا وروجک کوچولو در حال عشق دادن به همدیگه و زست گرفتن برا عکس

هر روز یکی از برنامه هاتوون این بود که با مامان گلی برین پارک کلی بازی کنین با همدیگه

اینم ویلای توی ابگرم لار که همراه خاله اسیشون . مامانی رفتیم کلی هم بهتون خوش گذشت با اب بازی البته شما اشک پرهام دراوردی اخه اب پاشیدی روش اونم بهش برخورد کلی گریه.

توی راه برگشت در حال استراحت که پسمل من برا اولین بار کلی از اون نوشابه رو خورد و خندید

اینجا هم یه قصر شادی توی شهر ری که تو با پرهام کوچولو یه نقاشی مثلا البته همش خط خطی بود دو تا جایزه ماشین بردین کلی ذوق کردین

اینجا هم که ما مشغول زیارت توی شابدالعزیزم شما کلی با اون دو تا ماشین بازی و ذوق کرده بودین که کلی هم مردم به وجد اورده بودین که فک میکردن دو قلو هستین ناز گلای من


 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 30 مرداد 1394 | 16:13 | نویسنده : مینا حسینی

سلام به دردونه ی خودم بعد روزها تاخیر مامان در وبلاگت و خیلی خیلی معذرت میخام که انقد دیر اومدم فدای چشمات بشم توی این مدت راستش بیشتر تنبلی بود توجیح نکنم اما خب ماه رمضون و پرانرزی بودن تو که روز به روز هم بیشتر میشه مامان واقعا خسته میشه کمتر سراغ نوشتن اومد گلبرگم

اما قول که سعی کنم تکرار نشه و اما روزهایی که گذشت رو نمیتونم خلاصه کنم توی یه مطلب اما سعی میکنم برات تا جایی که در توانم هست برات بنویسم

و اما در 39 و 40 ماهگی پسمل خوشگل من که توی خرداد ماه و تیر ماه بود با بازیهای روزانه توی خونه با همدیگه و کتاب خودندن که جدیدا خیلی خیلی زیاد دوست داری مدام میخای که برات بخونیم و کتاب جدید تقاضا میکنی که این خیلی من و بابا رو خوشحال میکنه برنامه کودک که فعلا عاشق کارتون رباطها ینی بالغ بر هزاران بار هر کدومش و نگاه میکنی و من و بابایی و خودت تک تک جمله هاش حفظشون شدیم و این جمله معروف توی در این برهه زمانی ربا اتش حالت ترکیبی ادغام دست اتشین ینی عاشقتم پسملم وقتی با خودت بازی میکنی اسم انواع رباط هارو میبری من و بابایی کلی حال میکنیم برات عششششششقیییییی مامان جون.

قشنگ مامان و بعدظهرا هم معمولا دو تایی توی پارک میرفتم یا شما به دو چرخه سواری مشغول بودی و به قول خودت کلی یاد گرفتی پا بزنی دیگه بابا جهان باید یه دونه بزرگشو بخره برات.و مدام دنبال این بودی که یه دوست پیدا کنی و هر روز بهم میگفتی مامان بدو بریم پارک که دوستام الان میان و بدون اینکه باهاشون حرفی بزنی دنبالشون میدوویدی و قاطی بازی میشدی.

عاشق عکاسی بیش از حد مدام دوربین به دستی نازدونه مامان و رنگ بازی با انگشت بازیهای بدو بدو و بپر بپر ینی دیووانه وار بارها توی روز مامان باید بازیشو باهات انجام بدی به این صورت که بدوویم بعد بپریم بعد برقصیم بعد بخابیم بعد بشین پاشو ینی انرزی تموم نشدنی

عاشق شعر خوندن به قول خودت دوست داری بری کلاس موسیقی که من و بابا به فکرش هستیم و تحقیق در موردش مدام به ما میکی برام شعر با ریتم بخونیم یا خودت شعرای انگلیسی که تو اسباب بازیات داری حفظ شدی و میخونی.و اما بقیه همراه با عکس.

توی پارک که برا خودت همبازی به اسم ارمین که مدام بهش دستور میدادی و عصبانی میشدی و توی این مدت سعی کردم بیشتر تورو پیش بچه ها ببرم تا یاد بگیری بازی با دیگران رو قربون اون خودخواهی کوچولوت برم

 

و همیشه اینجا کلی زور و بازو به رخ میکشی که شما قوی هستی و کلی باید اینجا بازی کنی

 

واما این بازی پریدن از توی حلقه ها و پاهات توی گونی بازی خرگوشی از بازیهای مورد علاقه این روزهای شما

 

 

و پارک بدون بلال امکان نداره مامان جون .و همیشه این حرفت بعد خوردن عالی بود مامان جون دستت درد نکنه منو دیوونه و خستگی از تن مامان همیشه خسته درمیاد نفسسسسسسسسسسسسم

و پسر من اسباب بازیاش همون چند روز اول استفاده داره و تا زمانی که به قول خودش نی نی نیاد خونه کاربردی نداره براش فقط عاشق دوویدن هر چی بازی دوویدنی ینی وقتی میرین بیرون به حال بابا جهان عزیزم دلم کباب میشه چون جونی براش نمیمونه خخخخخخخخ

 

پسرکم توی این دو ماه گذشته که قید کردم شیرین زبونیات که دیگه حد نداره سعی میکنم توی پستای دیگه برات بگم تلاش خودمو کردم اما گذشت زمان خیلی چیزا از ذهن مامان پاک گرده و ببخشید بوسسسسسسسسسسسسس دردونه ام





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 | 18:48 | نویسنده : مینا حسینی

پسرم ببخشید دیر اومدم منتظر عکسا بودم که بابا وقت کنه ریکاوری کنه عکسای عید و اینا که همش حذف شده اما دیدم متاسفانه هنو فرصت نشده قشنگم

فدات بشم این روزهای بهاریو بیشتر با هم هستیم صب خونه مشغول کار خونه و بازی بعدم نهار اگه اقا بخوابه استراحت و بعد هم پارک گردی داریم و دوچرخه سواری شما که این روزا خیلی عاشق دوچرخه سواری شدی مدام عصرا مشغولی اگه بابایی هم باشه که 3 تایی میری کلی میگردیم وگرنه به همین پارک اکتفا میکنیم و مدام با بچه ها مسابقه میدی میگی نفر اول ارتین کوچولوی کرمی خندهنفسم خیلی خوبه عزیزم از این که کنارمی و این لحظات قشنگو برا مامان مهیا میکنی ممنونم

نفسم هر چی بزرگتر میشی شیرینتر عزیزم حرفای قشنگ و عاشقونت که مارو بغل میکنی مثل پیش کوچولوی ملوس که تم جدیدت شده میو میکنی خودتو لوس میکنی یا با بینیت مثلا صدای گریه که ما زودی بغلت کنیم وای عاشقتم پسرم با این حرکاتت به قول بابا جهان مارو دیونتر عاشق خودت میکنی

قشنگم 38 ماهگردتم تقریبا برابر شد با روز پدر که تصمیم گرفتیم بریم خونه بابا بزرگ کلی خوشحال بودی البته یه خورده هم وقتی اسم خونه بابا بزرگ میشد یاد خونه اقا جون میکرد مدام میگفتی بریم خونه اقا جون بعد خاله اسی بعد با اونا بریم خونه بابابزرگ که باصحبت کردن با مامانی که گفت بلیط بگیریم میاییم پیشت و شمای وروجک گفتی مامانی اینتنتی بلیط بگیر مامانی قربونت بشم انقد باهوشی جیگرم.

خلاصه  رفتیم اونجا که کلی برات تنوع شده بود خوشحال بودی بازی میکردی با بابابزرگ میپریدی کلی مثلا میترسوندیش الهی بگردمت مامان جون دورت انقد خلوت وقتی میری پیش کسی از ذوق نمیدونی چیکا کنی فدای تو بشم الهی.

 

قربونش برم دوچرخه سوار مامان که دیگه کامل رکاب زدن یاد گرفته و خستگی ناپدیر اینجا کلی رکاب زده بودی طوری که من ازپیاده روی هلاک بودم حالا شما هن برا بستنی خوردن هم مجال نمیداری میگفتی بابا جهان بریم من بستنی نمیخام

 

 

عاشق جمع کردن گل توی مسیر پیاده روی برای باباجهانم عاشق این احساساتتم نفس

برای خرید کتاب هم همیشه ذوق داری که انتخاب کنی

اینم روز مرد که با 3تایی زدیم بیرون کلی بهمون خوش گذشت و خاطر انگیز کلی خندیدیم تا ظهری 

 

 

 

اینم زشت پسرم توی حیاط بابابزرگ با این عینکش که خودت خریدی و مدام میرسیدی افتاب میذاشتی و سایه برمیداشتی بعد چیز جالب که میگفتی اینکه چرا مامان رو لبا نمیذارن که افتاب لبامونو نسوزونهتعجبخنده

اینم نهار خونه بابابزرگ روز پدر جوجه کباب به مدیریت ارتین کوچولو که بسیار خوشمزه دست شما درد نکنه ارتین کوچولو همش میگفتی به به خیلی عالیه

 

 

نفس مامان مرد کوچیک ما همه این شادیا همه خنده های به خاطر وجودت توست روزت مبارک زندگی ما.





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 28 فروردين 1394 | 14:57 | نویسنده : مینا حسینی

پسر گلم ببخشید اینقد دیر اومد اخه این مسافرت و خستگی بعد از اون حال نوشتن نداشتم الان مروری میکنم به روزهایی که گذشت

عزیز مامان روزهای اخر سال 93 ما هم با خونه تکونی و خرید گذشت اون روزها که بابایی معمولا نبود کار ما هر ورز تو بازار گشتن بود و تمیزکاری که ناز گلم خیلی باهام همکاری و کمک کرد امسال عید قرار بر این بود که تا 4 روز اول تو شهر خودمون موندگار باشیم به خاطر کار بابایی .سعی کردیم این روزها رو به امید رسیدن روز رفتن بگذروندیم.اینم عکسایی از اون روزها.

کمک پسملمو در گردگیری به قول خودش مامان برات زحمت کشیدم خسته شدم

 

 

شب چهارشنبه سوری با 7 مین سالگرد عقد من و بابایی یکی بود که شما هم وحشت بسیار زیادی از این صداهای اون شب داشتی حتی توی خونه . به خاطر همون صدای آهنگو زدیم بالا کلی رقصیدیم البته بابا جهان حالمون کلی گرفت دیر اومدو ناز گل من طاقت نداشت مدام کیک و ناخونک میزد در ضمن پسرم کلی ذوق نشون داد در خرید کیک و هدیه برا بابا جهانش.اما وقتی بابا جهان اومد فک میکردی تولد بابا جهان میگفتی بابایی تولدت مبارک کلی برف شادی روش ریختی.

قربونت بشه مامان یه دنیا برا ذوق کردنت

 

اینم سفره هفت سین ما به کمک جوجو کوچولوی خودمو بابا جهان خیلی تند سریع چیده شد خیلی تلاش کردی که بیدار بمونی اما خوابت برد برا سال تحویل.

اینم روز آخر ینی روز 4 عید که موهای قشنگ پسملمم تو آرایشگاه کلی خراب شده کلی مامان حرص خورد براش

سال نو مبارک عشق مامان و بابا انشاله همیشه بخندی پسر نازم.

وبقیه ماجرا در پست بعدی
 

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 22 اسفند 1393 | 18:01 | نویسنده : مینا حسینی

عزیزم یکسال دیگر هم به سرعت باد گذشت قند شکر مامان ما فقط نظارگر قد کشیدنت و بزرگ شدنت بودیم ولذت بردیم هر ثانیش حسرت ثانیه قبلشو میخوریم اما چه میشه کرد نفس مامان با وجود همه دلتنگیای برای لحظه لحظه گذشته ات اما باز هم شیرین و شیرین تر و جذابیتهای هر دوره ی خودتو داری و ما هم با تمام وجود حست میکنیم با بابایی لذت میبریم.

عزیز مامان بلاخره بعد از کلی این ور اون ور کردن بلاخره تصمیم گرفتیم به خاطر راه دوریه همه و هوای سرد تصمیم بر این شد یه تولد مختصر در کنار بابا بزرگ و مامان بزرگ بگیریم و شما تو این یه هفته به تولد کلی تمرین رقص و به قول خودت رقص کردی اما به تکنو بیشتر شبیه میکردی کلی ذوق داشتی  خلاصه روز 10 اسفند اومد و شانسمون بابایی زمان رستش بود روز قبلش رفتیم با عمو جواد هدیه تو خریدیم با سلیقه ی خودت انتخاب شد روز بعد که عمه خدیجه زحمت سفارش کیک و داده بود رفتیم اونجا تا رسیدیم نزدیک ظهر بود و ما به دنده کباب و و گوشت و جیگر خوری اونم از نوع کباب زغالی به دعوت بابا جهان که زحمت پخت و اون بر عهده عمو و بابا جهان بود خلاصه کلی توی حیاط حال کردی برای خودت آخه مشغول باغبونی بودی تا نهار حاضر شد خلاصه کلی خوشمزه بود و شما همونجا پای زغال کلی سیر شدی برا خودت.

وبعد از مراسم نهار یه استراحت کوچولو تزیینات که شما همش سر بادکنکا کلی مارو اذیت کردی خلاصه شما که به خاطر ذوق تولد نخوابیده بودی همون موقع تولد خوابیدی تا عمه اومد با کیک و عمو حاضر شد شما رو هم از خواب بیدار کردم و شما شروع کردی به بد قلقی مدام میگفتی همه به جای رقص دنبالت بدووند خلاصه با اومدن برف شادی دیگه سر حال شدی کلی رقصید و حسابی خوش گذشت بعدم که مراسم شمع فوت کردن که باید 20 بار تکرار بشه چون شما عاشق این کار هستی بعدم هدیه هاو که خیلی خوشحال بودی موقع باز کردن هدیه ها و در اخر هم بریدن کیک و تمام.

و شام اون شب هم که عمه و مامام بزرگ خیلی عجله یی زحمتشو کشیدن آخه قرار ما برا نهار بود که لحظه نودی بابا تغییر داد به کباب روی زغال.

از همه شون ممنون امیدوارم به اونا هم خوش گذشته باشه.

پسرم عکسا خیلی مختصر اصل عکسا با دوربین عمه گرفته شد و فعلا موفق نشدم سایزشونو کم کنم فورمتشون فرق داره فعلا به خاطر عقب نموندن از غافله به همین اکتفا میکنیم

 

 

اینم هدیه بابا جهان البته به انتخاب خودت نوبر واقعا هدیه به انتخاب خودت

 

اینم هدیه عمو جواد بازم به انتخاب خودت

 

 

از همه به خاطر محبتشون و هدایاشون ممنون.





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 اسفند 1393 | 16:58 | نویسنده : مینا حسینی

مادرانه

 

چه روز با شکوهیست

روزی که ملایک قدح در دست انوار آسمانی را برایم تحفه آوردند

و برایم ترانه ها سرودند از عشق مادری

روزی که خدایم منت نهاد و عاشقانه آغوشم را از بوی بهشت لبریز کرد

روزی که مادر شدم ، مادر

واکنون سومین بهار در آغاز زمستان

میلاد یک نور دیده ام

که با آن دنیایم گلستان شد

او که به عاشقانه هایم رنگ مادری ، به نفسهایم شور مادری ، به خنده ها و گر یه هایم مهر مادری

و به نگاههایم سوی مادری دادند

بی دغدغه قد بکش فرزندم  ، نفس بکش با آرامش و بخواب با آسایش

  که من هستم و کوچکترین غم هایت را به جان میخرم

خدایا کمک کن تا در شکوه قد کشیدن این سرو، من نیز به رویش خوبیها در وجودشان بر خود ببالم

 

 

تولدت مبارک تمام هستی





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 بهمن 1393 | 16:59 | نویسنده : مینا حسینی

عشق مامان وبابا این روزهای قشنگ زمستونی که روزهای پایان دوسالگی نازگل ما هست هم نیز میگذرد و ما شاهد قدکشیدن و بزرگ شدن این شیرین زبون هستیم

فدات بشم توی فامیل معروف شدی به شیرین زبون واییییییییییییی ینی روز به روز شیرین تر و وروجک تر .

میخام یکم از شیرین زبونیات بگم برات یه روز صب به بابا گفتی بابا جون بشین دستاتو ببر بالا بگو خدایا شکر که این پسرو به ما دادیتعجب وقتی مثلا میخای خاطره تعریف کنی اداعا کنی که خیلی قوی بودی میگی مامان جون من وقتی بزرگ بودم اینکارارو کردم وقتی چیزی میخری من بگم منم میخام میگی مامان جون بذار تو هم نی نی بشی خودم برات میخرم قربون این بزرگیت بشم عزیزم

وقتی خوابت نمیاد مامان جون دیگه خواب تو جونم نیس بذا بیاد تو جونم بعدا.

این روزا هم که عاشق دویدن و شخصیت دادن کارتونها که خودت مک گوینی من سلطان وبابا هم چیک مدام بیرون در حال مسابقه دادن وقتی جلو میزنی یا از دست بابا تو بازیها در میری میگی من نابغه کوچولوی باهوشم

یکی از کارای قشنگ دیگه پسملم تو این روزا که من وباباشو تا حد جنون میبره اینه که میای خوودتی میندازی تو بغلمون بعد با دست میزنی پشتمون میگیم چرا میزنی این ینی چی؟میگی آخه تو گل منی ناز منی عشق منی وای نفس عشققققققققققققققققققققققق

وقتی تو بازی باهات همکاری کنیم بدویم ذوق کنی میگی مامان تو خیلی نازی

وقتی از دیدن یه چی خیلی خوشحال بشی یا کارتون مورد علاقه یا بازی مورد علاقه میگی وای مامان من لذت میبرم

وقتی یکی باب میلت نباشه مثلا خان عمو که میاد پیشت میخاد بره میگی نرو اما میره یا بابا که میخاد بره و شما دوست نداری بوست میکنند انقد اشک میریزی و میگی بوسمو بدین بعد ازز دهنشون میگیری و میچسبونی اونجایی که بوسیدنخنده

اگه نتونی با قاشق مثلا ماکارونی خوردن که برات سخت بخوری میگی مامان چرا من بزرگ نشدم

بعد از بازیهای جام ملتهای اسیا شما توی فوتبال اشکان دژاگه هستی و مدام میخای که منم قوچی باشم تو گل بزنی

خونه بابابزرگ بودیم که بابابزرگ و مامان بزرگ سر یه چی یه خورده با صدای بلند صحبت کردن رفتی گفتی بسه دیگه چه خبره دعوا نکنید چند بار گفتم دعوا کار بدیه

وخیلی دوست داری جو و شاد کنی و همه بخندن و میزنی جاده خاکی بعضی وقتا تو حرفات که یه نمونه کامل تو خونه بابابزرگ اجرا کردی که با اخم من خاتمه یافت شما از من عذر خواهی کردی بعد رفتی به مامان بزرگ گفتی این حرف اشتباهی مامان بزرگ نگین انگار نه انگار که خودت گفته بودی انداختی گردن یکی دیگه و ازش ایراد گرفتی کلی تو دلم بهت خندیدم به این کاران یکی یه دونه مامان داشتم میترکیدم از خنده اما لازم بود اخم.

از اینکه یکی اخم کنه خیلی دلت میگیره رفتیم یه جا بیرون مدام گیر داده بودی چرا خانم اخم کرده میگفتم اون قیافش همونطوریه گفت نه اخموی.

من اگه توی فکرم باشم میای میگی مامان جون چرا عصبانی هستی میگم نه میگی اخماتو باز کن دوست داری مدام بخندیم نفسی مامان نفس.

اگه توی ابراز محبتامون ناخواسته بگیم الهی بمیرم شاکی میشی میگی این حرف اشتباهیه اخمات میره تو هم میگی بابا جون باید بگی قربونت بشم الهی

عزیزم دیگه تا همین قد خاطرم هست بازم یادم بیاد برات مینویسم همه ی زندگیه مامان وبابا.

عاشق ماشین بازی دویدن و مسابقه گذاشتن قایموشک بازی کارتون اسکار بره بازیگوش و میگ میگ و تام جری و اندی و کیپ و میوه خور زیاد ماشاله مخصوصا نارگیل و توت فرنگی و لیمو شیرین و پرتقال و خیار و هم چنان سالاد خور و پلو خور همه جوره پایه.

 

وروجک من هر موقع باباش میاد میگه یه خونه با متکا درست کن بعد پشتش قایم میشه بابا میاد ارتینم کجاست میگه من اینجامقه قهه بعد کلی گشتن بابا خودت خودتو باید نشون بدی میپری بغل بابا جهان

اینم هدیه بابا جهان که به قول خودت چون بچه خوبی بودی به مامان کمک میکنی غذا میخورم قوی هستم خریده کلی حال کردی براشون مدام بازی میکنی که اموزش قوانین راهنمایی رانندگی و از قضا ماشین مک کوین که عاشقشی

 

واین عروسک انگشتیا که مدام شما باید نقش حیوون قوی و بازی کنی که همه رو نجات میدی از دست حیوونای بدجنس اینم نمایش عروسکی پدر و پسری با تماشگر مامانی خیلی خوش گذشت و قشنگ بود و هر دوتون عالی بودین و من لذت بردم هستی من.

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 18 بهمن 1393 | 14:48 | نویسنده : مینا حسینی

خوشگلک مامان انقد مرد شده برا خودش عاشق کمک کردن به مامانش مثل جمع و جور کردن خونه جارو زدن اتاقش و اتو زدن و ظرف شستن غذا درست کردن فدات بشم قشنگم میگی مامان جون دوست داری من کمکت کنمبوس

نمونه ای از کمکهای نازگلم

و یه گردش حسابی به انتخاب پسملم با اتفاق بابا جهانشو مامان مینا یه مسیری پیاده روی که شما عاشق مسابقه دو و هر کدوم یه نقش داشتیم شما مک کوین من سلطان بابا هم چیک و شما باید همیشه برنده میشدی و مدام در حال نقشه کشیدن برا ما هستی که جلو بزنی ما هم ابق بمونیم

خیز برای مسابقه

خط پایان من برنده شدم

 

و قصر شادی به انتخاب شما

قربونت برم برا اولین بار تونستی از سرسره بادی بری بالا و سر بخوری به قول خودت مامان جون کلی لذت بردمخنده

 

فدات بشم اینم یکی دیگه از هدیه های 35 ماهگی که خودت انتخاب کردی  برچسب اموزش رنگها ست فدات بشم هنو تو رنگا مشکل داری کلی باهات کار میکنم وقتی ازت میپرسم میگی مامان یادم بده چیییییییییییییی عاشق این کتابی که بکنی وو بچسبونی

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 دی 1393 | 19:15 | نویسنده : مینا حسینی

سلام قشنگ مامان و روزهای زمستون بدون برف هم داره میگذره و ما در انتظار اومدن برف برای یه برف بازی حسابی که کلی دلتنگشیم.

دردونه ی مامان این روززا بیشتر تو خونه سپری میکنیم آخه هو سرد چند روز که بابا جهان شیفت رستش بود یهو تصمیم به خونه بابابزرگ گرفتیم اونجا هم بابا چون کار براش پیش اومد برا سر ساختمون رفت من و شما هم کلی برا خودمون سرگرمی درست کردیم توی حیاط بابابزرگ.

آموزش باغبانی.

توی باغچه حیاط بابابزرگ دست به کار شدی اول زمینو کندی مدام شعر باغبونم باغبون میخوندی

 

حالا نخود لوبیا میذاریم و روش خاک میریزیم

 

خاک میریزیم اما شاکی از این که دوست نداری دستات گلی باشه خب

 

حالا اب میدیم بهش و منتظر میشیم که رشد کنن

 

 

 

 

وبعدظهر اون روز به بابا بزرگ گفتی بابابزرگ شما بخابید من یه سری به باغچه بزنم ببینم رشد کردن و دوتا علف که دیدی با ذوق وای مامان لوبیا رشد کرده تعجبقربون اون تخیلاتت برم.خلاصه اونجا هم اجازه به هیچکس نمیدادی ظرف بشوره فک میکردی که مامانتت باید همش بشوره همش اگه کسی دست میزد اعتراض میکردیی فدات بشم گل پسمل باهوشم

و این روزها که مامانم زیاد  حالو حوصله بازی نداشت و کم کاری کرد شما حسابی خودتو سرگرم تلویزیون میکردی و مامان اصلا از این وضعیت راضی نبود آخه نگران چشمای قشنگت شدم تا اینکه تصمیم گرفت برات برنامه بریزه و از امروز شروع کردیم بازیهایی رو تو خونه انحام بدیم که شما هم دوست داری . بعد صبحانه تلویزیون تعطیل شد و اما

بازی دوی سرعت به همراه بشین بچرخ بپر بخاب و................... به همراه شعر و موزییک های کودکانه که باهاش شعر بخونیم کلی بهت خوش گذشت.

بدو بدو

بخواب

و هواپیما بازی و ماشین بازی سرگرمی این روزات که من باید بشم گزارشکر مسابقات و این بالا فرودگاه است

 

 

 

وبعد اون بازی موش و گربه که شما طبق معمول گربه قوی که دنبال موشی اما یه گربه ملوس مهربون که آخرش میگی اقا موش دوست باشیمخنده

اینجا لونه اقا پیشیه که داره بو میکشه داره بوی موش میاد

 

 

 

اینجا هم داره پیشی خودشو ملوس میکنه میگه چقد گشنمه

قربون اون قیافه ملوست بشم یه دنیا

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 دی 1393 | 17:20 | نویسنده : مینا حسینی

مو قشنگ مامان بلاخره من و بابا تصمیم گرفتیم آرایشگاتو از آریشگاه فرفری مخصوص نی نی کوجولو ها تغییر  بدیم به آرایشگاه مردونه.

بابا جهان عاشق اینه که موهاتو بلند کنه کلی زیاد اما چون موهای جلوت چشاتو اذیت میکنه دوتایی با بابا جون یه آرایشگاه توی صحنه انتحاب کردین و رفتین ناز گل من کلی گریه کرده بود وهمش از ارایشگاه ایراد میگرفتی که بریم یه آرایشگاه دیگه این خوب نیس انقد گریه کردی که رفتی توی چرت اقای آرایشگر هم یه مرتب مختصری کرده البته قبلش به خاطر رضایت آقا بابایی کلی رفته بود تو خرج برات اسباب بازی خریده بود وقتی تشریف اوردی خون خواب بود جیگر از خستگی زیاد اما دیگه داشت شب میشد خونه مامان بزرگ اینا بابا صدای تفنگ جدیدتو در آورد و شما با هیجان زیاد بیدار شدی شروع کردی قربونت بشم کلی قیافت شبیه این خارجیا شده با اون موهات پشت بلند جلو کوتاه.

این آخرین عکسا از موهای بلندت جیگرم عاشق آلورا انقد که با هر لقمه یه قلوپ بابا جون عالیه خیلی خوشمزه است

 


 

 

واینم قیافه این کوچولوی مامان بعد آرایشگاه

 

 

 

 

عاشقتیم نفس مامان





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 10 دی 1393 | 16:40 | نویسنده : مینا حسینی

نفس مامان احساس میکنیم با وجود تو زمان خیلی سریع میگذره و این روزهای سی و چهار ماهگیتم داره تند تند میگذره واییییییییییییی دلتنگ لحظه لحظه اون میشهنم گاهی و هر روز بیشتر حس میکنم دوست دارم انقد شیرین زبون شدی که وقتی حرفی میزنی آذم به قد قوارت نگا میکنه هم خندمون میاد که چطو این حرفارو یاد گرفتی هم لذت میبریم از اینکه مرد شدی قربون این مرد کوچیک خونه بشم نمونه ای از شیرین زبونیات

برای قدم زدن بیرون رفته بودیم بابایی بهت گفته بود مامان اذیت نکنی خودت راه بری شما: باشه بابا جون .بیرون بعد کمی پیاده روی مامان خستم یه  کوچولو بغلم میکنی باشه من که خسته شدم گفتم پسرم هر موقع احساس کردی باید بیای پایین و مامان خسته است بگو شما مامان بذار فک کنم صدای فک کردنم در میاری با دهن بعد مامان فکری اومد تو ذهنم خوب بگو احساسم از تو قلبم رفته اون دور دوراتعجببعد جند مین دیگه مامان احساسم اومد که یه نمه کوچولو دیگه بغلت باشمتعجبخنده

دمت گاف یکی دیگه از جمله های جیگر که میخاد خود شیرینی کنی

یه روز بهم گفتی مامان عاشق شدم گفتم عاشق کی گفتی عاشق شما وای دنیا رو بهم دادن کلی بوس کردم گفتی نکن مامانننننننننننننننننننننن

وقت خوا ب پسرم باید بخوابیم مامان خواب باید بیاد تو قلبمون هنو که نیومدهخنده

وقت بازی کردن مخصوصا دویدن و مسابقه گذاشتن که عاشق این بازی هستی میگی مامان حال میده بازی ؟تعجب

تیکه کلومت موقع تعریف کردن بعد یهویی

موقع سلام کردن با حالت ملوس کردن سلام به ماهت <به روی ماهت>

یا میپرسی مامان بیداری آره پسرم قربون بیداریت بشم یا بابایی میگه خداحافظ بابا جون میگی خداحافظ قربون خداحافظیتخنده

امروزم گفتی مامان من یه آرزو دارم چه آرزویی در حالی که داشتی ماهگیریی میکردی با اون خنده شیطنت آمیزت با صدای آروم ای خدا من ارزو دارم جاسوس شم من با تعجب جاسوس کی یا چی آرتین با خنده جاسوس عمو جهاندارو عمو جهانگیر .

فدات بشم نمیدونم اینو طبق معمول از این برنامه کودکا شنیده بودی اما مفهومشو نمدونی و چون شک تو این که جمله خوبی یا نه به آرومی میگی که یه وقت بد نباشه.

 

برا در رفتن از خواب یا راضی کردن برا اینکه به کسی زنگ بزنی یا ببرمت پیش بابا جهان سر ساختمون میگی مامان یک کاری دارم برق روشن کن بگم یادت نره به بابا فردا بگی یه سان استار بخرهعصبانییا برین سر ساختمون یا زنگ بزن به بابا یه کاری دارم بعد گول زدن من میریم میگی بابا یا عمو یا ... مراقب باشی ها بعد خداحافظ دیگه ما بریمتعجب د

وقتی چیزی دوست نداری بخوری میگی میل ندارم اگه اصرار بشه من طاقت ندارم بخورم دیگهخنده

خودتی بخوای لوس کنی میگی موهاتو بنازم چشماتو بنازم و.....یا دوست دارم اندازه ککشونا

عاشق شخصیت مک کوین ینی دیونه شدیم روزی هزار بار و تموم زندگی ما شده مک کوین مدام تو مکوینی من و بابا بقیه شحصیتا مدام مسابقه وای وقتی میگیم بس خسته ایم میگی بخدا آخرین بار.

و اما عکسهایی از احوالات شما در این ماه دردونه ی مامان و بابا

اینجا بازی قصه گویی بود عروسکا به صف و شما نقش هاپو داشتی مثلا فدای اون چشمات بشم با اون قصه گفتن جیگر

تمرین اسکوتر سواری و دوچرخه پا زدن توی یه روز زمستونی اما آفتابی

 

این ژست توی گل خونه ی مامان بزرگ

 

غرق تماشای کارتون مک کوین

اینم بادبادک که عمه جون برات درست کرد کلی براش ذوق کردی

 

 

اینجام در نقش مک کوین که به خط پایان رسیدی و بستنی به دست بیا دیگه مامان ابق موندیخنده

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 10 دی 1393 | 15:47 | نویسنده : مینا حسینی

سلام عشقم و اما شب یلدا که من و بابایی تصمیم گرفتیم خانواده خان عمورو دعوت کنیم و در کنار اونا از این شب قشنگ لذت ببریم و با همکاری ناز گلم با هم خرید کردیم و همه چیو حاضر کردیم و اون شب بعد از مراسم بخور بخور و گرفتن فال حافظ توسط مامان مینا گذروندیم و کمی هم مراسم شما با زن عمو سر بچت همون عروسک قرمزیت گذشت کلی زن عمو هی تو کیفش قایم میکرد تو میرفتی در ش میوردی میگفتی نمیدم بهت گریه میکنه اگه بیاد اونجا. و اما عکس

این شمعم انتخاب شما بود که به عشق اینکه شب با کمک زن عمو شمع بازی کنین خریدی

 

 

و اینم ذوق فوت کردن که بالغ بر 20 باری انجامش دادی

 

 

و اما تولد پسر عمو مهدی که بیشتر حالت غافلگیری داشت اخه چند روزی از تولد گذشته بود به خاطر کنکوری بودن مهدی یه وقت مناسب رفتیم و بعد خرید هدیه تولد عمو جهاندار اومد دنبالمون رفتیم ااول توی ماشین با هانا شرو به قصه گویی کردین و شما که آخرش کم آورده بودی گفتی دیگه قصه ندارم که خندهونجا کلی با هانا دویدی و بازیگوشی کردین فوتبال خونه برا خودتون درست کردین شطرنج بازی و حرکت جالب شما برای آخر شب به خان عمو گفتی شما بلد نیستی بازی برو بشین به کارت برس عمو جهاندار شما بیا تعجبهمه زدیم زیر خنده از گفتن این جملت و آخر شبم با گریه از هم جدا شدین توی ماشین میگفتی هانا شما میای میگفت آره چشمکاما آخرش خداحافظی.

 

حاضر شدن برای رفتن به خونه خان عمو به همراه هدیه

 

 

دو شطرنج باز کوچک که میچینن و جمع میکنن برنده معلوم نیس مسابقه کی زود جمع میکنه

 

اینم شام اونشب مرغ کنتاکی به روش خان عمویی به همراه مخلفات کنارش دو وروجک غرق نگاه به این مرغ بیچاره که شما سالاد خور معروف و زله خور البته به عشق سس بازی با سالاد بعدم وسط شام زیر میز بازیتون گرفت شروع به بازیگوشی و عمو با چنگال به دنبالتون برا خوردن غذا

 

 

بعد کلی بحث سر متکا خرسی زن عمو تصمیم بر این که شریکی با هم به تماشای برنامه کودک بپردازین اما در آخر اینکه خرسش مال کی بازم جدال که معمولا پسمل ما قولدورتر و هانا گلی کنار اومد باهاششیطان

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 آذر 1393 | 11:45 | نویسنده : مینا حسینی

 

کودکم آرام آرام قد می کشد و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم

 

او می رقصد و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه می کنم

 

او می خندد و من از شوق ِ حضورش اشک می ریزم

 

او آرام در آغوشم آرام می گيرد و من تا صبح از آرامشش آرام می شوم

 

او پرواز می کند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند

 

او بازی می کند... کودکانه... می پرد ...حرف می زند...

 

به زباني كه كسي جز من نميفهمدش.......و طبیعت را حس می کند! خدا را می بوید!

 

و من... کودکانه... در سایه بزرگیش پنهان می شوم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم!

 

دوست داریم نفسم





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد