آرتینآرتین، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

شیرین ترین میوه مامان و بابا

قثصضشسیبلتم

شیطنتای شیرین عسلمون

سلام گل پسر م مامانی اومده بر ات بنویسه که هر روز داری بزرگتر و شیرینتر میشی و مامانی رو کلی به وجد میاری حالا دیگه خودت راحت دستاتو بالا میگیری عروسک و جیرجیرکت و دست میگیری و با اونا انقد بازی میکنی که خوابت میبره و انقد خوش خلق و مهربونی که برا همه میخندی و قهقه میزنی تازشم  مادری یه کلمه جدید بهت یاد داده وقتی بهت میگه با کلی تلاش لباتو غنچه میکنی در جواب مادر جون انقد ناز میگی بووووووووووووووو اون لحظه مامان میخواد که فقط بخوردت انقد جیگر میشی . تازگیام با تمرینات ورزشی  که مادر جون بهت دادن یادگرفتی برا خود به شکم چرخ میزنی آدمارو دنبال میکنی. این روزا هم که با پسر خاله پرهام  کنار دایی سجاد که همش باهتون بازی میک...
18 تير 1391

واکسن چهار ماهگی قند عسلم

قربونت برم مرد کوچولوی مامانی روز به روز داره بزرگتر میشه امروزم دقیقا چهار ماهت تموم شد و من و مادر جون صبح زود آماده شدیم و برا زدن واکسنت به درمانگاه رفتیم اونجا مادر جون بالا سرت بود آخه من دلم نیومد ببینم انقد آروم و ساکت و خوشحال بودی همین که واکسنتو زد صدای جیغ زدنت بلند شد اما یه کوچولو گریه کردی بعد تا اومدم بالا سرت شروع کردی به خندیدنو خودتو لوس کردی جای پدری حسابی خالیه ببینه چقد پسر آروم نانازی دارهراستی وزنتم ٧ کیلو ٧٠٠ گرم بود خانوم دکتر گفت عالیه ماشاا... به گل پسرم تا ظهری آروم بودی و همراه مادر جون واسه ثبت نام دایی سجاد رفتیم اما عصری تو خونه دردت شروع شد انقد گریه کردی مادری برات حوله داغ کردو بهت قطره مسکن داد و بغلش ...
17 تير 1391

زیارت امام رضا

سلام خوشگل مامانی یه مدت که مامان نتونسته بیاد برات بنویسه آخه اینترنت خونه مادری قطع بود. کوچولوی ناناز مامان اولین زیارتشو به حرم امام رضا همراه پدر جون و دایی محسن و مامانی انجام داد این زیارت برامون خیلی لذت بخش بود چون همراه جوجوی خودمون بودیم بابایی تو رو دورتادور زریه چرخونده بود و ما هم از این امام بزرگوارمون آرزوی سلامتی برا همه نی نی ها علی الخصوص نی نی خودمون کردیم. زیارتت قبول عسلم آرتین کوچولو در صحن آزادی حرم اما رضا(ع) اینم عکس ناناز کوچولوی خودم در حرم همراه پدری ...
17 تير 1391

واکسن چهار ماهگی قند عسلم

قربونت برم مرد کوچولوی مامانی روز به روز داره بزرگتر میشه امروزم دقیقا چهار ماهت تموم شد و من و مادر جون صبح زود آماده شدیم و برا زدن واکسنت به درمانگاه رفتیم اونجا مادر جون بالا سرت بود آخه من دلم نیومد ببینم انقد آروم و ساکت و خوشحال بودی همین که واکسنتو زد صدای جیغ زدنت بلند شد اما یه کوچولو گریه کردی بعد تا اومدم بالا سرت شروع کردی به خندیدنو خودتو لوس کردی جای پدری حسابی خالیه ببینه چقد پسر آروم نانازی داره راستی وزنتم ٧ کیلو ٧٠٠ گرم بود خانوم دکتر گفت عالیه ماشاا... به گل پسرم تا ظهری آروم بودی و همراه مادر جون واسه ثبت نام دایی سجاد رفتیم اما عصری تو خونه دردت شروع شد انقد گریه کردی مادری برات حوله داغ کردو بهت قطره مسکن داد و ...
8 تير 1391

اولین مسافرت آرتین پسمل گلمون

قند عسل مامان اولین مسافرتشو به نیشابور خونه آقاجون و مادر جون اومد یهویی تصمیم اومدن گرفتیم آخه هوا اونجا خیلی آلوده بود پدری خیلی نگران سلامتییت بود و حسابی مارو سورپرایز کرد  این روزا کلی دورت شلوغ.مادری و آقا جون وداییها و خاله اصلا نوبت من و پدری نمیشه . گل پسرم انقد خوش خلق و خوش خنده هستی که واسه همه قهقهه و با زبون شیرین خودت حرف میزنی تازه از دیروز خیلی شیرینترو بامزه تر حرف میزنی خلاصه لپ کلام حسابی خوردنی شدی. انقد که پدری میگه پام کشش رفتن نداره دل نمیکنه آخه دیگه باید بره مارو برا چند وقت تنها میذاره کلی گنا داره اما خب مجبور مرخصی نداره و امتحاناتشم شروع میشه فقط میتونیم دو تایی براش دعا کنیم ا...
20 خرداد 1391