آرتینآرتین، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

شیرین ترین میوه مامان و بابا

قثصضشسیبلتم

اولین حموم آرتین با مامانی و پدری

اولین حموم آرتین جان با مامانی و پدری عزیزم امروز اولین حمومی بود که من وبابایی با کلی دلهره  ترس و در عین هیجان بردیم البته با کمک  خاله جون . کلی خندیدیم آخه از همون اول که وارد حموم که شدیم خوابیدی هر چی آب ریختیم روت فایده نداشت  من استرس داشتم اما پدری با خونسردی تمام شستت  تو هم خواب خواب فدات شم .تازه وروجک مامان تو بغل پدری خربکاریم کردی                        ...
2 فروردين 1391

اولین عید آرتین جون

ا ولین عید آرتین جون پسر گلم امروز اولین عیدی بود که تو کنار مامانی و پدری بودی البته امسال هم خاله زکی کنار ماست برا دیدن تو اومده که عید کنار ما باشه و تنها نباشیم آخه چون ما امسال نتونستیم بریم پیش مادر و آقا جون تا جوجو کوچولو مامان تو راهها مریض نشه و بزرگ شی بعد بریم. یکی یه دونه مامان امسال تو بهترین عیدی بودی که خدای مهربود به ما داد و زندگی من و پدری رو قشنگتر و شیرینتر کردی                        اینم عکس آرتین جون با دخترعموهانا توی عیددیدنی         عکس ...
1 فروردين 1391

افتادن بند ناف

  افتادن بند ناف عزیزم اومدم برات بگم که بلاخره بند نافت که خیلی نگران بودیم وطول کشید  به خاطرش من و خان عمو و زن عموزحمت کشیدن و ازکارشون زدن بردیمت پیش دکتر  افتاد روز 18 تو خونه خان عمو شب ساعت 12 که پدری از سر کار اومد داشت جاتو عوض میکرد متوجه شد افتاده کلی ذوق کردیم با مهدی و پدری و بعدم گمش کردیم کلی گشتیم اما پیداش نکردیم  صبح که بیدار شدیم  تو دوشک نایلونیت ...
28 اسفند 1390

حموم با خان عمو

  حموم با خان عمو جیگر جونی امروز 16 روز زندگیت بود که مادر جون از پیشمون رفت مامانی خیلی دلش گرفت . شبش اولین حموم بعد ختنه تو که باید پانسمونت میوفتاد با خان عمو و کمک زن عمو دادی آخه من و پدری میترسیدیم  بلد نبودیم کلی حال کردی صدات در نیومد و با مهارت تمام خان عمو حموم کردی پانسمانت افتاد   آرتینم فداش بشم بعداز حموم خیلی خسته شده ...
26 اسفند 1390

ختنه یکی یدونه مامانی و پدری

پسمل گلم امشب تا این لحظه سخت ترین شب واسه مامان و بابایی بود تو الان خدارو شکر فعلا آرومی و خوابیدی . من و پدری  ومادر جون بالا سرت هی خداروشکر میکنیم آروم شدی. امروز ساعت 5 بعدظهر خان عمو برات نوبت دکتر گرفت واسه ختنه گل پسرم من خیلی استرس و میترسیدم  اما چاره ای نبود کاری بود که باید میشد خان عمو اومد با مهدی و پدری و مادر جون رفتیم اونجا من که دلم نیومد بیام بالا سرت تو سالن منتظر بودم و میترسیدم . خلاصه تموم شد خان عمو صدام زد و رفتم چند تا عکس گرفتیم  اومدیم تو ماشین یهو عمو که رفت دنبال مهدی انقد جیغ زدی  از درد بغل مادری صدات گرفت من و بابایی و مادر خیلی نگران و ترسیدیم من گریه کردم خان عمو که ...
24 اسفند 1390